دیده اگر جانب خود واکنی در تو بود آنچه تمنا کنی
عاقبت از غیر نصیب تو نیست غیر تو ای خفته طبیب تو نیست
چاره خود کن که طبیب خودی همدم خودشو که حبیب خودی
پیر تهی کیسه بی خانه ای داشت مکان در دل ویرانه ای
گنج زری بود در آن خاکدان چون پری از دیده مردم نهان
پای گدا بر سر آن گنج بود لیک ز غفلت به غم و رنج بود
روز به دریوزگی از بخت شوم شام به ویرانه درون همچو بوم
عاقبت از فاقه و اندوه و رنج مَرد گدا مُرد و نهان ماند گنج
ای شده غافل ز غم و رنج خویش چند نداری خبر از گنج خویش
گنج تو آن خاطر آگاه توست گوهر تو اشک شبانگاه توست
از ره غفلت به گدایی رسی گر به خود آیی به خدایی رسی
غیر که غافل ز دل آزار توست بی خبر از مصلحت کار توست
چشم بصیرت نگشایی چرا ؟ بی خبر از خویش چرایی چرا ؟
غیر ز دل خواه تو آگاه نیست هیچ دلی را به دلی راه نیست
***
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا می کرد




